تبليغاتX
... دلتنگی ها
 

 

 

به محمود درویش ................

 

 

زندان بان صدا می زند :

احمق

بی همه چیز / وطن را فراموش کن

همه ی این ها را باید

با جان و دل بخری

                             در اسارت ......

 

 

 

در محله خودت

در خانه ی خودت

_که به دنیا امدی _

چه سخت تر است

صدا بزنند

احمق

بی همه چیز

 

وطن را فراموش کن

وطن که نان نمی شود

 

 

                           86

|+| نوشته شده توسط محمد تقی جنت امانی در چهارشنبه دهم تیر 1388  |
 

تبت یدا ابی لهب.......

  .........................

 

همه چیزم سرخ:

 زندگی ام

اتاق خوابم

ماشینم

و عشقم که سرخ می کشد

و زبانم که سرخ می دهد

و چشم هایم که سرخ می زند

و گاهی یک راست سرخ می رود

توی    رگ هایم

و ما که لباس نویی زده ایم

یک دیگر را می رویم

در پیاده رو ها

خیابان ها

با گردبندی از آفتابه های سرخ

*  *    *

و دانشگاهم که سرخ می دهد

و قلمم که سرخ می رود

و شعر دست کمی از سرخ ندارد

جوانی ام سرخ می کشد

نانم سرخ می دهد

و اواز هایم سرخ می گیرد

 

و گاهی که یک ریز بالا می زند

در من

و ما که لباس نویی زده ایم

همدیگر را می رویم

در وطن مان

در محله ی مان

با اوازی یک دست سرخ

با گردنبدی از لیف خرما

*  *    *

سرخ می زند شناسنامه ام

سرخ می دهد  زبانم

سرخ می کشد دلم ......

 

 

بهمن   ۸۷

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد تقی جنت امانی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  |
 

 

ساختمان  شعله ور شده  / در وسط اتش

اتاق خواب /تخت خوابش را /بغل کرده /

                                                 می سوزد

اتاق به اتاق

کتاب خانه /اینه و شمعدانش را

تابلوی پدر بزرگء  وسط حال

کودکی ی اغوش  مادر بزرگ 

نوجوانی ی گم شده در چشم زن همسایه

 

جوانی ام /بیرون از صحنه

به هر که

رو می زند

اتشی ندارد

تا سیگارش را روشن کند

 

|+| نوشته شده توسط محمد تقی جنت امانی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا